روایت یک پسر کوچک از دل بهزیستی؛ مادرم سم خورد، بعدش دیگه خانواده نداشتم / مادرمو خیلی دوسش داشتم الان آوردنم اینجا !
حوادث رکنا: گاهی بچهها از اتفاقهایی حرف میزنند که شنیدنش برای ما فقط چند ثانیه طول میکشد، اما خودشان با همان خاطرهها بزرگ شدهاند.
۰ دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است — اولین نفر باشید.