روایت یک پسر کوچک از دل بهزیستی؛ مادرم سم خورد، بعدش دیگه خانواده نداشتم | مادرمو خیلی دوسش داشتم الان آوردنم اینجا !

روایت یک پسر کوچک از دل بهزیستی مادرم سم خورد بعدش دیگه خانواده نداشتم مادرمو خیلی دوسش داشتم الان آوردنم اینجا گاهی بچه ها از اتفاق هایی حرف می زنند که شنیدنش برای ما فقط چند ثانیه طول می کشد اما خودشان با همان خاطره ها بزرگ شده اند

سایت-اینتیتر اینتیتر
ویدیوهای مرتبط